Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
این روزها روزهای ناآرامی در خانه داشتیم همه اش هم بر می گشت به مسافرتی که در تعطیلات عید قربان کردیم.چهارشنبه دو هفته پیش عید قربان بود و تعطیل از خیلی وقت پیش تصمیم داتشیم که با خانواده ی اقای ص به تهران برویم خونه ی خواهر وسطیه.صبح چهارشنبه راه افتادیم آقای ص کمی دیرتر راه افتاده بود ولی با سرعت به ما که رسید هیچ از ما هم گذشته بود چون ما به خیال آن که خیلی عقب تر هستند آروم آروم می رفتیم.خلاصه توی مسیر به هم برخوردیم و چای میل فرمودیم و دوباره راه افتادیم برای ناهار منزل خواهر وسطیه بودیم به بچه ها خیلی خوش می گذشت و بزرگترها هم مشغول استراحت بودند شوهر جان هم اماده شد که برود منزل پدری در کرج.خواستگار خواهر کوچیکه اش امده بود که صحبتی بشود و نظری جلب کند.قبلا هم آمده بود ولی این بار انگار مسئله جدی بود.شوهر جان شب از همان جا با برادرهایش به یک سالن ورزشی رفتند که فوتبال بازی کنند به شوهر خواهر و اقای ص نیز زنگ زد آن ها هم رفتند ما آماده ی خواب شده بودیم که برگشتند البته در این بین ما نیز با خواهر کوچیکه حرف زدیم و برای قدم زدن بیرون رفتیم.خلاصه فردا صبح ساعت 10 یا 11 بود که به پارک چیتگر رفتیم بعد از خوردن یک کباب خوشمزه که حسابی هم چسبید بچه ها برای دوچرخه سواری با پدرانشان رفتند و ما زن ها هم دور هم نشستیم و هیچ غیبتی هم نکردیم!!در این بین دو پسر جوان هم که برای دنبلان های گوسفندی که به سیخ کشیده بودند نمک نداشتند آمدند و از ما نمک و لیمو ترش گرفتند و تا مدتی پس از رفتنش سوژه ی حرف های ما شده بودند .دم غروب بود که دخترها برگشتند انگار شوهر جان سر بچه ها داد کشیده بود و حسابی دلخور بودند من هم عصبانی شدم و گفتم که حق نداشته جلوی دوستانشان سرشان داد بکشد گفت دلم خواست من هم با عصبانیت گفتم تو غلط کردی.چند وقتی بود که حسابی گرفته و همیشه خشمگین بود پیش از این هم با همکارانش دعوا کرده بود و محل کارش را عوض کرده بودند و دو روز بعدش هم دو میلیون گم کرده بود اما کم کم داشت شورش را در می آورد.خلاصه من این را گفتم و پیش دیگران برگشتم او هم نامردی نکرد و از ماشین که خیلی دورتر از ما پارک شده بود و پیاده شد و شروع کرد به عربده کشیدن وای که چه صحنه ای بود همه هاج و واج مانده بودند که این چه کاری است تا توانست داد کشید و بد و بی راه گفت وو حرص همه را در آورد بیرون رفتنمان زهر مارمان شد به خانه که برگشتیم با هیچ کس حرفی نزد و شام هم نخورد من خیلی شرمنده ی دوستان و خواهرم شده بودم.بعد از شام سعی کردیم با پانتومیم بازی بچه ها را از آن حال و هوا بیرون بیاوریم راستش بد هم نبود.صبح فردا تصمیم داشتیم به بازار و دیدن یکی از دوستان اقای ص برویم برای این که کارمان زودتر بشود خودم رفتم نان گرفتم و آمدم صبحانه خوردیم و راه افتادیم اما شوهر جان لج کرد و گفت من هیچ جا نمی ایم اقای ص خیلی ناراحت شد خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم تمام طول راه برشگت دعوا بود و سرو صدا.جایی هم نزدیک بود زیر یک تریلر بزرگ برویم خدا به ما رحم کرد که به خانه رسیدیم توی خانه هم دعوای شدید ادامه داشت.چون من الکی به همسرم گفتم همان جایی که وسط بیابان به ما گفتی پیاده شود من هم مدارک ماشینت را بیرون انداختم.بعد از کلی سرو صدا و شکستن در اتاق گفت که باید همراهش بروم تا کارت را پیدا کند.یک مسیر دو ساعته را رفتیم و برگشتیم و از بس بگ. مگو کردیم داشت حالم بد می شد .هی پیاده می شد و همه جا را می گشت تقریبا گریه اش گرفته بود و نفرینم می کرد من هم با بی خیالی از این که اذیتش می کنم نشسته بودم و کیف می کردم موقع برگشت که دیگر ناامید شده بود و خسته و کوفته ،نزدیک خانه که رسیدیم گفتم کارته ا توی کیفم است فقط خواستم نشانت بدهم که اذیت کردن دیگران کاری ندارد!!حالا یک هفته است که قهر است و دعوا.دختر بزرگه گله می کند که چرا از بابا جدا نمی شوی.و شوهر جان هم تمام تلاشش را می کند که دلمان را به دست بیاورد هر چند که اصلا بعید نیست دوباره کارش را تکرار کند.جمعه هم با دخترها و لیلا خانم منزل اقای ن1 رفتیم گفت چرا شوهرت نیامده الکی گفتیم زنانه آمده بودیم خرید و گفتیم یک سر هم به شما بزنیم .بچه ها اصلا دوست ندارند با پدرشان بیرون بروند و من نمی توانستم این را بگویم.ناهار ماهی سرخ شده خوشمزه ای بود یک عالم.حسابی خوردیم با پلوی کشمش دار.بعد از ظهر با اتوبوس به خانه برگشتیم.جشن غدیر بود و بعضی جاها شربت و شیرینی می دادند.
دیروز غروب دختر کوچیکه با باباش رفت و پنج تا عروسک باربی گرفت.این دختر کوچیکه را اگر پدرش سرش را هم ببرد باز هم دوستش دارد .روزهایی که از عصبانیت حرف از جدایی می زدم دختر کوچیکه اشک هایش را پاک می کرد و می گفت مامان اگر جدا شدی من با تو می ایم اما به بابا هم سر می زنم....
گاهی که خسته می شوم به جداییی فکر می کنم اما از بی خانوادگی هم می ترسم تمام امیدم به همین خانواده ی کوچکی است که دارم.همین برای من که نه پدری دارم و نه مادری نه خاله و نه دایی و نه عمویی و نه برادری ،یک دنیاست هر چند دنیایی گاهی پر از خشونت و دلزدگی اما بهتر از بی دنیایی است.
دیشب خسته و عصبی بودم که حمیده زنگ زد و کلی با هم حرف زدیم منبع یک داستان درباره ی حضرت سلیمان را می خواست کمی ارام تر شدم و خوابیدم.
ما را در سایت اسمس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: mehosh بازدید: 75 تاريخ: يکشنبه 5 آبان 1392 ساعت: 21:11